بیا سفر کنیم

چه زود تمام می شوند این فصلها

هیچ چیز در من نمی ایستد حتی به سِحر

انگار تنگی ترک خورده ام

نیازمند دستانی از جنس مهربانی و مهر

تا پر کنند ترکهای این جان خسته را

بیا دستها را در هم حلقه کنیم

چشمهایمان را ببندیم و بدویم

و نترسیم از اوج گرفتن

و نترسیم از باران و باد

کوچ کنیم چون پرستوها

اما نه بدنبال بهار که بدنبال پائیز

زیر و رو کنیم قوانین منسوخ را

تاریخ را به خط خود بنویسم

انسان را حرمتی دوباره عطا کنیم

بیا سفر کنیم.

پائیز 1390

/ 4 نظر / 16 بازدید
نیره

تاریخ را به خط خود بنویسم انسان را حرمتی دوباره عطا کنیم بیا سفر کنیم. خیلی خیلی این شعرتون به دلم نشست دایی جان فوق العاده بود!

برگ پاییزی

دوباره سفر میکنم شاید به سر زمینهایی که خود ساخته ام همان مدینه فاضله معروف آه چه ترسی به گمانم قوانینش به معده ام سازگار نیست.!!!!!!!

ب ه س

هیچ چیز این دنیا ثابت نمیماند...حتی به سحر و جادو... درود...ایمیلم رسید آیا؟