دوری

دورتر از آنی که بیایی به بالینم

تنها در آرزوی روی تو، پیاله می گیرم

آزرده از قاب خالی ماسیده بر دیوار

امشب خیال تو را در قاب می بینم

در تب و تاب آن دو چشم سیاه عاشق کش

شب تا سحر با یاد تو ستاره می چینم

بی کس و تنها در کوی و برزن دیار غریب

شب و روز در حسرت نرگس مست تو می گریم

بیاد آن شب خوش که با یاد تو عشق  نوشیدم

هر شام در طلبت چه می ها که به خاک می ریزم

 

پائیز 1390

/ 8 نظر / 6 بازدید
نیره

دایی جان حست فوق العاده است و ناب!

نیره

خوش به حال مخاطب شعرهات که اینقدر لطیف و قشنگ در وصف عشقش می نویسی!

برگ پاییزی

دور تر از آنی که ببینی تقدیر بر من شتاب گرفته و هر بامداد آموزگارم میشود که تو را از یاد ببرم این شوریدگیها که میگویی متحیرم میکند تقدیر ترازوی عدالتم را ربوده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

مینای باران

فاصله تنها پیوندمان بود/ آنقدر صمیمی که عشق را/ و بی تو / شب دوباره تکرار نبودنهاست/ تکرار تمام نداشتنهایم/ رسیدن به توهم یک همخوابگی/ و من/ این بی قاعدگی را دوست می دارم...

banoo

چقدر مناسبت با حال و هوای من............. خوشوقتم از اشناییتون دایی جان از وبلاگ :درد من حصار برکه نیست)باهاتون اشنا شدم لینک میکنم با اجازه

banoo

سلام مجدد بر شما... اول اینکه منت نهادید بر این حقیر که امدیدو پیامی گذاشتین و کلبه ایی را مزین به نام خود کردید دوم اینکه حس و حال خوبی که الان روانه دلم شد را مدیون شما هستم به خاطر اینکه مورد خطاب شما قرار گرفتم (سلام دخترم) سوم اینکه .........

ب ه س

گم شد در سیاهی چشمانم عکس نگاه عاشقت.. ... وقتی در را بستی ...و رفتی پرده ها گریختند و دیوارها به سویم خزیدند و خانه بی تو تنگ شد و من ...در باریکه راه پریشانی آنقدر قدم زدم که نقش قالی به پاهایم پیچید...

برگ پاییزی

استاد ما خسته شدیم ها! هی آمدیم و رفتیم . الان نزدیکیم که شعر دوری بسه.