صیاد

با تنی زمستانی و دهانی کافور

خوابیده بر سنگ سرد غربت سراب

چشمی باز و چشمی بسته

با امید داغی تصویر عریانش

و هرم زمزمه های نیمه شبش .

می ترسم از این خوابهای اجباری

گرچه تنها به خواب می بینمش این روزها

عریانم که هست نه مرهم است و نه محرم

دندانهای نیشش بیش از بقیه عریان است

قدیم ها که می آمد گویی نوری بود

گرم و ملتهب

محرمم بود و مرهم.

پائیز بود که رهایم  کرد

با بند نافی متصل به حسرت تنها یک بوسه

و بهانه های ساده بی برگی من در پائیز

آهویی بود که صیدش بودم   

به خیالم که صیادم من.

بهار 1393

/ 2 نظر / 10 بازدید
آرزو

سلام و عرض ادب نمیدونم این شعرتون دقیقا ماله چه تاریخیه... اما وقتی اومدم و دیدم خیلی خوشحال شدم.[لبخند].خیلی. این شعر خیلی معنی ها میده.جدا از مضمونش. خوشحالم که حتی یه بهانه تلخ برای نوشتن توی وبلاگتون پیدا کردید.

مینا

ناصر عزیز چقدر خوب شد که برگشتی دلتنگ نوشته هات بودم. زیبا بود شعرت... به امید ادامه و خوانش دوباره کارهات