خانه دوست کجاست

بضاعت
نویسنده : - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥
 

تمام بضاعتم این بود!

آنچه دیدی، همانم که هستم

آخرین برگ این دفتر کاهی

ایستاده در آخرین زمین خدا

نگاهم به پر پروانه ها

- راستی نسیم بالها یشان را میشنوی از این همه راه دور؟ -

انگار که زین کرده اند پشت باد را

تکیه گاهم سالهای شُخمِ در بی آب

جولانگه ام مدارآفتاب.

زمانیکه شبروان شب  تمرین می کنند

آفتابم!

سوزان و گرم

گرم عشقم

آفتابِ آفتابم

آخرِ امیدم، امید.

 

آخرای پائیز 1390


 
 
ایستگاه آخر
نویسنده : - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
 

باز هم تب کرده ام

پشت پنجره برف می اید

و برگها را می پوشاند

دارم زیر این برف دفن می شوم

پاشویه برف و الکل سیال در خونم؟

این هذیان آخر است.

امشب تمام غصه های عالم را بر ریسمان رویا کشیده ام

همچنان برف می آید

و من احساس سرما میکنم

تب است یا لرز؟

این لرزه های بی قراری

تمام صفحاتم را جا به جا کرده است

مدارم تغییر کرده است

در را ببند، یخ کرده ام

به بچه ها پیغام بده تنها بیایند

قطار من ایستگاه آخر است.

پائیز 1390


 
 
← صفحه بعد